تبليغاتX
موعود

موعود

جایی برای بازشناسی مهدی (عج)

 به نام خدای پروانه ها... و به یاد آن یگانه منتظر...

نمی دونم چی باید بگم.

یکی که بی پدر می شه چی داره بگه؟

 

دل را ز شرار عشق سوزاند علی

یک عمر غریب شهر خود ماند علی

وقتی که شکافت فرق او در هحراب

گفتند مگر نماز می خواند علی...

 

شهادت تنها ترین و مظلوم ترین بابای دنیا رو به همتون تسلیت می گم.

التماس دعای زیاد.

نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 19:20 توسط درسا|

 به نام خدای پروانه ها... و به یاد آن یگانه منتظر...

- چرا باور نمی کنی؟ به خدا راست می گم! به خدا کار اون بود.

- کی آخه؟

- بابام. چند بار بگم؟ بابام.

- بابات؟ عزیزم می دونم که دلت براش تنگ شده. اما اون...

بیا. فک کنم وقتشه که عکسشو بهت نشون بدم.

و مجبور شدم کاریو که مدتها از انجامش طفره رفته بودم بکنم. رفتم سراغ کتابخونه و  از لای کتاب توقیعات امام زمان شوهر مرحومم عکسشو در آوردم و جلوی دخترم گرفتم.

- اما این که بابای من نیست!

- چرا هست.

- نه مامان. اون اصلا این شکلی نبود! خیلی خوشگلتر بود! این نیست!

اصلا نمی فهمیدم. اون کی بود که این طوری به همش ریخته بود. من فقط یه ساعت بیرون بودم و کلی هم بهش سفارش کرده بودم که درو رو کسی باز نکنه. حالا هر چی که طرف بگه. بهش سپرده بودم که...

- مگه بهت نگفتم اگه کسی اومد گفت عمو جون...

- اما اون که نگفت عمومه. اون بابام بود!

وای! خدایا! چرا باید یه نفر بیاد و ادعا کنه پدر اونه؟ درد سر کم داشتم اینم بهشون اضافه شد. وای... وقتی از در اومدم تو و دیدمش که نشسته جلوی یه ظرف کیک که روش نوشته شده بود "عزیزم تولدت مبارک" و داره کیک می خوره از تعجب خشکم زده بود. نمی فهمیدم. کیکی که تو دستم بود رو گذاشتم رو میز و رفتم طرفش.

- این چیه؟

- کیک

- اونو که می بینم. از کجا اومده؟

پرید هوا و در اتاقشو نشون داد. مامان اومده! بالاخره اومده!

در اتاقو باز کرد. اتاق خالی بود و پنجره اش باز.  از دیدن اتاق خالی خشک شد. کمی گشت. بعد رو تختش نشست. موهای فرفری و نازشو تو دستش گرفت و دیدم که چند قطره اشک از گوشه چشمش اومد.

- کی این جا بوده؟

این تنها سوالی بود که می تونستم بپرسم.

- بابا

- بابا؟ تو ام درو روش باز کردی؟

- خوب آره

- آخه... ببینم حالت خوبه؟ سرت گیج نمی ره؟ خوابت نمی آد؟

- نه. برا چی باید این طوری باشم؟

خوب نمی دونستم چه طور باید براش توضیح بدم ممکنه کسی برای دزدیدن اون اومده باشه. و خواسته باشه با اون کیک مسمومش کنه و با شنیدن صدای من از پنجره...

- مامان؟

- جانم.

- من حالم خوبه.

یعنی تو این یه ساعت چه اتفاقی افتاده بود؟

رفتم سمتش. اشکای گرمشو پاک کردم و گفتم عزیزم می شه به من بگی دقیقا چه اتفاقی افتاد؟

- آره. من بعد از رفتن تو درو قفل کردم و نشستم جلوی تلویزیون. داشتم تام و جری می دیدم که صدای در اومد. ۳پایه ام رو آوردم. گذاشتم پشت در و  از تو اون چشمی نگا کردم. یه آقا با کلی بسته پشت در بود. پرسیدم شما؟

گفت: سلام دخترم.

- من که دختر شما نیستم.

- چرا نیستی؟ معلومه هستی.

- نه. مامانم گفته بابام رفته تو آسمون.

- خوب منم از آسمون اومدم!

- واقعا؟ راست می گی؟

- اوهوم.

تو دلم به سادگیش خندیدم. اما نمی شد ازش ایراد گرفت. مگه چند سالشه؟ خوب دیدن کسی که ادعا کنه از آسمون اومده و پدرشه براش جالب بوده..

- مامان اون نگفت عمو یا دایی یا دوست شما و بابا یا مامور گازه. حتی ماهیانه هم نمی خواست مامان. اون گفت بابای منه! اسم من و شما رو هم می دونست.

گیج شده بودم. یعنی روح...

- تازه گفت اسم خودشم مهدیه

خوب حالا مطمئن شده بودم که حدسم درست بوده و فقط مونده بودم چه طور از پنجره ی طبقه 7ام در رفته!

- منم درو باز کردم. اومد تو. اول نشست روی مبل. بعد حال من و  تو رو پرسید:

- حالت خوبه دخترم؟

- آره. من همیشه خوبم. البته امروز بهترم!

خندید و گفت: چرا؟

- آخه امروز تولدمه.

اول ناراحت شدم مامان فکر کردم تولد منو یادش رفته. بابا بعد از این همه مدت برگشته بود و تولد منو یادش نبود.

گفت: می شه یه لیوان آب برا من بیاری؟

رفتم براش آب آوردم.

تو هال که اومدم یه دفعه شرو کرد دست زدن. بعدشم اومد جلو بغلم کرد ماچم کرد و گفت: تولدت مبارک. اون وقت از کیکی که آورده بود دهنم گذاشت.

کیک رو میزو نشون داد: همین کیکه!

- بعد با هم کلی خندیدیم. گفت باید شمعامو فوت کنم. شمعارو رو کیک چید. وقتی می خواستم شمعارو فوت کنم دیدم داره گریه می کنه. رفتم بغلش و دستمو انداختم دور گردنش.

- چی شده بابا؟ چرا گریه می کنی؟

- می شه منم فوت کنم؟ ناراحت نمی شی؟

- نه.

با هم فوت کردیم.

- چرا گریه می کردی؟

- آخه یه دفعه دلم خواست تولد داشته باشم.

- خوب تولدت کیه؟ بگو من برات تولد می گیرم!

- تولد منم امروزه!

- چه جالب! پس حالا تولد داری دیگه. این که ناراحتی نداشت

- آخه من خیلی وقته تولد نداشته ام.

- چرا؟

- یعنی نه این که نداشته باشما. اما شمعاشو بقیه فوت می کنن!

- چرا؟

- آخه من اون جا نیستم.

- چرا؟

- آخه منو دعوت نمی کنن.

- وا! برا تو تولد می گیرن و دعوتت نمی کنن؟ چرا آخه؟

- نمی دونم. دعوتم نمی کنن. خودشون می رن تولد و آخرشم به هم می گن کاشکی اونم این جا بود.

- یعنی کادو هم بهت نمی دن؟

- خیلی کم. هر چند سال یه بار ممکنه یه نفر برام یه هدیه بفرسته.

- آخی. پاشو بریم.

دستشو گرفتم و بردمش تو اتاقم. و تمام عروسکایی رو که برا تولدام بهم داده بودی بهش نشون. مخصوصا اون خرس بزرگه رو. اون سفیده که پارسال دادی. مامان گوش می دی؟

تکونم داد.

- چرا گریه می کنی مامان؟ همه رو بهش نشون دادم. داشتم اسم عروسکامو می گفتم که گفت: می شه یه مهر برام بیاری؟ می خوام نماز بخونم.

منم اون جانمازمو دادم باهاش نماز بخونه. اون که رفت سر نماز حوصلم سر رفت. اومدم از کیکم بخورم که تو اومدی و ...

و حالا نمی دونستم چه طور براش توضیح بدم پدرش اومده بوده تا براش تولد بگیره و می خواسته خوشحالش کنه...

- تازه اینم بهم داد. ببین.

و زنجیر گردنشو از یقه ی لباسش بیرون کشید.

یه و ان یکاد که پشتش حک شده بود:

بقیه الله خیر لکم

 

عیدت مبارک منتظر!!!

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 23:3 توسط درسا|

 به نام خدای پروانه ها... و به یاد آن یگانه منتظر...

سلام

مدتها بود که به خاطر شرایط نتونسته بودم بیام و واقعا دلم تنگ شده بود...

اما امروز دیگه باید می اومدم! اخه امروز یه روز خاصه! خیلی خاص! یعنی دیگه خاص تر از این نمیشه!

خوب عید همگی مبارک! ایشالا همه زیر سایه ی اون حضرت باشین... تا همیشه...

 

 

امروز آغاز شد...

امروز جهانی یا علی گفت و عشق آغاز شد...

امروز بود که عشق آغاز شد...

همان تنها عشقی که از کعبه متولد شد

همان تنها برادر پیامبر

همان تنها مردی که اسلام همه مردان از پس اسلام او آمد

همان تنها فاتح خیبر

همان تنها معشوق عمار یاسر ها و میثم تمار ها

همان تنها پدر همه یتیمان کوفه

همان تنها همسر فاطمه

همان تنها پدر حسنین

همان تنها پدر آل عبا

همان تنها پدر همه ما...

 

 

 

 

پدرم روزت مبارک

پدرم تولدت مبارک

نمی دونستم برای تولدت چه هدیه ای باید بیارم

برای همین مثل همیشه با دست خالی اومدم

امیدوارم به بزرگی خودت که از اون بزرگتر پیدا نمی شه ببخشی...

پدرم

ای همه پناهم

تو این دنیا برای خوب بودن برای از حقیقت گفتن

تو این دنیا برای از تو گفتن مجازات زیاده

اما من تا وقتی امیدم یه اومدن فرزندت

-مهدی موعود-

رو از دست ندادم

تا وقتی چشمم به عدالت نیفتاده

یا نه اصلا بهتره بگم تا همیشه

از تو می گم...

مگه من چند تا پدر دارم...

 

بابای خوبم خیلی دوست دارم

از این جا تا به کهکشون...

 

التماس دعا از همتون... 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 13:34 توسط درسا|

 به نام خدای پروانه ها... و به یاد آن یگانه منتظر...

چند روز پیش مطلبی از آقای ضیا خواندم که دلم نیامد به شما نگویم:

 
 
 
اینجا کاشان است

ساعت ۲ بعد از نیم شب هوا کمی سرد است

اما خیابان ها شلوغ اند از جوان های که دارند پرده و چراغ می زنند برای محرم

جوان ها با چه عشقی از دار بست ها بالا می روند

یکی از آن ها می گوید علامات ی که حاجی خریده بود رو دیروز آوردن هئیت

می گن ۱۵ میلیون خریده

دوستش می گویید خدا نگرش داره  برا هئیت و امام حسین که این همه محبت داره به امام حسین

 این حاجی

و من فکر می کنم ۱۵ میلیون تومان یعنی جهیزه ی ۴ یا ۵ عروس

یعنی درمان بیماری چند بیمار

یعنی...

به خانه بر می گردم

صبح با صدای مادر از خواب بلند می شوم

مارد می گویید علی جان بهتری؟

روی کاغذ برایش می نویسم نه زیاد

انگار بغضش امان ندهد می گویید زهرا فوت کرد

می نویسم زهرا کیست؟

می گویید دختر جوانی که نیاز به عمل قلب باز داشت و ما دنبال یک خییر بودیم تا هزینه ی عمل را بدهد

و بیمارستان هم که قبول نکرده بود بدون پول عملش کند

امروز صبح چون عمل نشد ه فوت کرده

مادرم را بغل میکنم میدانم حالش خوب نیست

و به این فکر می کنم

پرد ه های سیاه محرم امسال هم تازه شده بودند با طرحی تازه

نقش نگاری تازه و ...

دارم به امام حسین خودم فکر می کنم

چه فاصله ی زیادیست

و حسین در این میان چه غریب است

غریب

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 12:54 توسط درسا|

 به نام خدای پروانه ها... و به یاد آن یگانه منتظر...

 

خدا عاشورا را تا ابد زنده نگاه دارد...

نه فقط برای شیعه... برای عالمیان که حسین نیز چون جدش رحمت للعالمین است...

 

 

 

عاشورایی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 12:34 توسط درسا|

 به نام خدای پروانه ها... و به یاد آن یگانه منتظر... 

فکر کردم شاید برای روز عاشورا بهترین کار نقل سخنانی چند از مولایمان حسین (علیه السلامنا و سلام الله) باشد:

 

  " آن کس که بخشش تو را نپذیرد تو را در جوانمردی کمک کرده است."

  "هر که از تدبیر باز ماند و از چاره ها ناتوان گردد مدارا کلید گره گشای اوست."

 "پشت سر کسی که از تو ناپیداست چیزی مگو. مگر آنچه که می پسندی او پشت سرت از تو گوید. و همانند بنده ای رفتار کن که می داند به گنهکاری خود گرفتار می شود و به نیک رفتاری خود پاداش می گیرد."

 "شکر تو از نعمت پیشین نعمت تازه را سبب می شود."

 خدمت مولا عرض شد: بیم تو از پروردگارت چه فراوان است؟

فرمود: "در روز قیامت جز آن کس که در دنیا خوف خدا داشته کسی ایمن نیست."

 از امام پرسیدند: ادب چیست؟

فرمود: "این است که از خانه خود بیرون بیایی و با هیچ کس برخورد نکنی مگر آنکه او را برتر از خود ببینی."

 "بخیل کسی است که از سلام کردن بخل ورزد."

 "هر کس خدا را آن گونه که حق پرستش اوست بپرستد خدا از فیض خود به او بالاتر از آرزوها و کفایتش ارزانی دارد."

 به امام عرض شد: ابوذر می گوید: برای من فقر محبوبتر از بی نیازی و مریضی محبوبتر از سلامتی است.

حضرت فرمود: "خدای متعال ابوذر را رحمت کند. اما من می گویم: هر کس به نیک گزینی خدا برای او مطمئن شود جز آن چه را خدا برایش گزیده است آرزو نمی کند."

 "خداوند به هر کس راستگویی و نیک خویی و پاکدامنی و پاک خوری روزی کند خیر دنیا و آخرت را ویژه او ساخته است."

 

ببخشید اگر کم بود. انشا الله در فرصتی دیگر.

امیدوارم اگر کلمه ای از این وبلاگ آموخته اید در ازایش تنها برایم دعا کنید تا امام مرا نیز به کربلا و کوفه بطلبند. می توانم به جرات بگویم این بعد از فرج مولا بزرگ ترین آرزویم است...

شما که پاکید نزد مولا یادی نیز از ما کنید!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 12:11 توسط درسا|

 به نام خدای پروانه ها... و به یاد آن یگانه منتظر... 

 

باز هم محرم شد...

 

به نظر شما این محرم چه فرقی با بقیه ی محرم ها می تواند داشته باشد؟

این محرم می خواهید برای امام و جد شهیدشان چه کنید؟

خوشحال می شوم به این سوال جواب دهید.

شاید بتوانیم برای رسیدن به این هدف با هم قدم برداریم.

انشا الله...

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 12:25 توسط درسا|

 به نام خدای پروانه ها... و به یاد آن یگانه منتظر...

دل را ز شرار عشق سوزاند علی

یک عمر غریب شهر خود ماند علی

وقتی که شکافت فرق او در محراب

گفتند مگر نماز می خواند علی...

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 16:18 توسط درسا|

 به نام خدای روانه ها... و به یاد آن یگانه منتظر...

امام زمان (عج) در توقیعی می فرمایند: تقوا یشه کنید. تسلیم ما باشید و کار را به ما واگذارید که بر ماست شما را از سرچشمه سیراب بیرون آوریم. چنانکه بردن شما به سوی چشمه از سوی ما بود...

به سمت راست میل نکنید و به سوی چپ منحرف نشوید و توجه خود را همراه با محبت و دوستی به سوی ما قرار دهید و بر مسیر دستورات روشن و قطعی دین حرکت کنید که همانا من برای شما خیر خواهی می کنم و خداوند گواه است بر من و شما و اگر نبود علاقه ی ما به نیکو بودن شما و رحمت و مهربانیمان بر شما به سخن گفتن با شما نمی پرداختیم.

 

می بینی چقدر مهربونن؟ حاضرن با آدمایی مثل ما، که فقط تو بدترین لحظه ها و وقتی کارمون یه جا گیر افتاده ممکنه بگیم یا صاحب الزمان، صحبت کنن. و توی همین صحبت هم باز از خیر و صلاح ما بگن! به قول یکی از معلمای خوبم گاهی این عقاید (حتی خود خدا) تبدیل به دستمال کاغذی توی جیبمون می شن. فقط وقتی بهشون نیاز پیدا کنیم بیرون می آن و بعد هم روز از نو و روزی از نو ...

فکر نمی کنین لیاقت امام بیشتر از این حرفا باشه؟؟؟

...

...

...

 

 

فکر نمی کین گاهی بد نیست اگه رو به سوی او کنیم؟؟؟

...

...

...

شاید او در انتظارمان باشد. همانند پدری که انتظار بازگشت فرزند خطاکارش را دارد...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 19:42 توسط درسا|

 به نام خدای پروانه ها... و به یاد آن یگانه منتظر...

فکر کنم بهترین آرزویی که می توان در شب این میلاد داشت این باشد:

کاش نیمه شعبان سال دیگر تولدش را در کنار خودش جشن بگیریم...

شما چه طور فکر می کنین؟

برام نظر بذارین و بگین بهترین آرزو در شب میلاد این عزیز چیست؟

امیدوارم هیچ وقت ما رو فراموش نکنه...

نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 14:6 توسط درسا|


آخرين مطالب
» قدر
» بابای مهربون
» روز میلاد نور
» حسین تا حسینی. فاصله زمین تا آسمان...
» عاشورا
» سخنی چند...
» محرم
» احیا... و التماس دعا...
» رو به سوی او...
» تولد تولد!
Design By : Pars Skin